ناصر الدين انصارى قمى

449

اختران فقاهت ( فارسى )

مىكردند ، چراكه مىديدند مرجع تقليدشان و پيشواى دينىشان و قبله‌گاه حاجاتشان با وضعى اسفبار با سروپاى برهنه و در محاصرهء عده‌اى از خدا بىخبر بر بالاى دار مىرود ، جمعى هم هلهله و هورا مىكشيدند . شيخ شهيد درحالىكه با انگشت روبه قبله اشاره مىكرد شهادتين را برزبان جارى كرد و سخنى گفت كه تنها اندكى شنيدند ، آقا گفت : « هذه كوفة صغيرة » و به دنبال آن فرمود : اگر بار گران بوديم رفتيم * اگر نامهربان بوديم رفتيم و به دژخيمان گفت : كار خود را بكنيد . . . و طناب دار به گردن اعلم عصر و مجتهد پايتخت انداخته شد و چهارپايه از زير پايش كشيدند ، ديگر از آقا كوچكترين حركتى مشاهده نشد . . . در اين وسط هوا طوفانى شد و باد و غبار تمام فضا را پر كرده بود ، جسد آقا بر بالاى دار تكان مىخورد كه ناگهان طناب دار پاره شد و جسد بر زمين افتاد ، جنازه را به حياط نظميه آورده و روى نيمكتى گذاشتند . اما با وحشيگرى چنان با قنداقهء تفنگ و لگد بر جسد حمله آوردند كه خونابه از سروصورت و دماغ و دهان روى گونه‌ها و محاسن شريف آقا جارى شد ، آنها هم كه دستشان نمىرسيد آب دهان مىانداختند . بر اثر اين ضربات و حملات جسد بر روى زمين افتاد . . . هر لحظه بر تعداد جمعيت و اهانتهايشان افزوده مىشد كه ناگاه يك نفر از سران مجاهدين - مرد تنومند و چهارشانه‌اى بود - وارد حياط نظميه شد ، مردم راه را برايش باز كردند و بسيار احترامش نمودند ، آمد و بالاى جنازه ايستاد ، اين بىحيا با بيشرمى هرچه تمامتر هنوز نرسيده ، جلو اين همه چشم دگمه‌هاى شلوارش را باز كرد و . . . به سر و صورت مبارك آقا . . . !